بابونه. شیراز...





















خب . منم . یک وبلاگ 6-7 ساله و تمام این روزهایی که ثبت نشدند... مسکوت ماندند...

هی برمی گردم .سلام منم بابونه و هی دوباره گم می شوم لابلای مسکوت ها. ثبت

نشدن ها .شاید نوشته نشدن و ثبت نشدن برای تو دغدغه ای نباشد ولی برای من هست

...من می ترسم از مکتوب نشدن از این همه رهاشدگی می ترسم! برای همین چندین

کارتن دفترچه یک دنیا کاغذ پاره یک وبلاگ6-7 ساله همه جا سنجاق شده اند به ذهنم

شده اند سرمایه ام...برای همین دغدغه ام تمام روزهایی است که ننوشته امشان که ثبت

شان نکردم....

نوشته شده در پنجشنبه ٦ بهمن ،۱۳٩٠ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط بابونه ی شیراز نظرات () |

دلم خیلی برات تنگ شده بود بابونه جان.....تاریخ آخرین نوشته ام را نگاه می کنم...باورم

 نمی شود...این همه روز چطور دوام آوردم.....

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳٩٠ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط بابونه ی شیراز نظرات () |

تلفن می زنم... شبکه مشغول است... دوباره می گیرم، بوق اشغال می زند....

باید بگویم که شوکه شده ام ، بگویم که چقدر خوشحالم....

دوباره می گیرم... اینبار ارتباط برقرار می شود... شادم و تمام شادیم با جیغ وفریادهایم

هوار می شود روی سرش...

از مصاحبه اش می گوید و اینکه همه چیز چقدر خوب پیش رفته و کار دو ساله ،شش

ماهه انجام شده... او می گوید ، من گوش می کنم. گوش می کنم و یک دفعه یک

تکه از شادیم یخ می زند... سردم است!

خاطرات کودکیمان آوار می شود روی سرم، گوشی را چنگ می زنم. حالادیگر جیغ

نمی کشم...

تمام آن عید ها ، تابستان ها .....

چمدان می بندیم. مامان از من خوشحال تر است ، برای او خانه پدریش است و برای

من... همه دنیایم....میرویم شیراز..... تمام عید ها ، تابستان ها....

 

می خواهیم برویم ورزش صبحگاهی ، من تصمیم می گیرم : آسانسور ممنوع است.

نگاهم می کنی ، می گویم : پاهایت را بکوب زمین اینطوری انرژیت تخلیه می شود!

دعوایمان می کنند ، ساعت ۶ صبح ف همهی ساکنین ٧ طبقه ساختمان از صدای

پاهای ما بیدار شده اند....می کشمت عقب. دعواها مال من است . من بزرگتر هستم!

 

یک صندلی از سینما سعدی را با تمام سینما فرهنگ،عصر جدید،شهر قصه عوض

نمی کنم... می رویم سینما ، سفر جادویی . ستی و پیمان را هم می بریم ! من

مواظب همه هستم ، پول ها اما دست تو است...نمیدانم چه شد! پول کم آوردی

حالا پول برای برگشت نداریم! سینما سعدی تا معالی آباد...می چپیم توی اتوبوس

صدایم میکنی، فریاد می زنی. ته کیفت یک ۵٠ تومانی پیدا کرده ای...چقدر خوشبخت

بودیم آن لحظه.... اینبار تو بزرگتر بودی...

 

کنکور دارم . می آیم شیراز...حالا دیگر موهای پشت لبت را شیو می کنی .می رویم

سر جلسه. تا آخر امتحانم جلوی در می نشینی... میایم بیرون ، زیر آفتاب داغ با لبو

فرقی نداری... می ایستی و من لبخند می زنم ...حالا هم سن شده ایم!

 

...........................................

 

....... تمام شب بیداری هایمان ، تا صبح حکم بازی کردن ها ، سفر های علمی یمان،

خانه مادربزرگ با آن تخت های چوبی و درخت های پرتقالش ، تمام ان بعد از ظهر های

داغی که قایم شدیم برای فرار از خواب........همه و همه بدرقه ی راهت...

میدانی... فکر می کنم آدم بزرگ شده ایم شاید..........

نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط بابونه ی شیراز نظرات () |

جمع نمی شود ...

نه این اتاق لعنتی و نه ذهن من !

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۸ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط بابونه ی شیراز نظرات () |

ابر،ابر،ابر....

چند وقتیست کلاس نمایشنامه نویسی تعطیل شده .حالا دیگر دلتنگ شده ام

برای کلاس، شیرینی دانمارکی های تازه فرانسه با چای ، بحث ها ، داستانک ها

نمایش نامه ها..... دوستانم.....  استادم....دلم تنگ شده... این وسط یک قرار

نصفه و نیمه با شیوا ها ( سه تا دوست هم اسم هم موهبتی است )حالم را جا

می آورد . حالا عذاب وجدان کمتری نسبت به ان داستانک رها شده احساس می کنم!

ابر،ابر،ابر

آینه ها نیمه کاره اند . ... الان هیچ کاری نمی توانم بکنم چه برسد به اتمام پروژه های

نیمه کاره ی قبلی...مجموعه دوست داشتنی ای هستند که از ایده تا عمل برعکس

 بقیه کارهایم فاصله ی زیادی طی نکردند ولی خوب حالا این فاصله جبران می شود

حالا وسط این روزای منگی من....

ابر،ابر،ابر

دیدن یک دوست قدیمی دیگر... با مکث ، سکوت..  حرفی از دلخوری ها نمی زنیم

ناراحتی ها هم....حرف و حرف ، بدون سکر اور و مزه باز حرف و البته شام...لذت

می بریم... زمان زود ته می کشد... نمی فهمم این دلخوری و ناراحتی را با لذت و

دلتنگی نمی توانم با هم درک کنم....

 ابر،ابر،ابر

.......... تردید؟ نه .... تردید نیست ، شاید ترس بهترین اسم برای این حس باشه نه

ترس  هم نیست

نمیدونم ، شایدم برای این منگی ، برای این یک جوری بودن ، بهترین اسم همون

" یک جوری بودن " باشه....

من ، وسط این داستانک نصفه نیمه ، آینه ها ، طرح جلد ها .... وسط منگی و یک

جوری بودن .... وسط این همه ابر و ابر و ابر ... دارم ازدواج می کنم.....

 

پ ن : روزمرگی غیر عادی

 

 

نوشته شده در شنبه ٩ آبان ،۱۳۸۸ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط بابونه ی شیراز نظرات () |

بعضی وقت ها ، یک جاهایی از زندگی یک سری آدم ها جا می مانند از تو ... از زندگیت.....

خیلی زود می شوند خاطره... هستند ها ، همین بغل .. شاید چند خیابان بالاتر  یا به فاصله یک شماره تلفن.....

اما خاطره می شوند....

بعضی ادم ها هم می مانند برایت ، یک جوری گره می خورند با تو، که تمام خیا بان های دنیا و تمام اعدادش نمی توانند از تو بگیرندش.....

نوشته شده در شنبه ٢ آبان ،۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط بابونه ی شیراز نظرات () |

خیلی پیش ترک ها بود که مریمک پرسیده بود : نمی خوای راجع به خودتون ، رابطه

 تون ، این روزا بنویسی ؟ یا یه وبلاگ دیگه.........

می خواستم ... ولی ، روزهایی که گذشتند انچنان درگیرم کردند که همه چیز را از یاد

بردم....من هیچ چیز از خودم این رابطه ، از حال و هوایم .... نه از هیچ چیز ، هیچ

ننوشتم.....شاید گاهکی ، چند کلمه برای ابراز وجود ، تا اینجا این همه وقت خاک

نخورد... که البته هفت ماه ان گاهکی هم پیش نیامد....

حالا خواهرکم ... لنگان لنگان راه می رود .... حالا با صدایی که شبیه صدای خودش

نیست کلمات را می جود....حالا خاطرات را به یاد می اورد....و هیچ یک از ان روزهای

شوم را به یاد ندارد .. نه دو ماه ای سی یو و نه دو ماهی که لال و خاموش توی بخش

افتاده بود. و نه ماه های بعدی توی خانه را....

..........حالا اینجایم ، مبهوت و شاید کمی عصبی .... نیمی از روز های رابطه ام در

همین تلاطم گذشت ... و حالا من اینجایم... خیلی نزدیک !

نوشته شده در شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط بابونه ی شیراز نظرات () |

فراموش کرده ام ..... مرا ببخش که حتی کلید اینجا را هم کم کرده ام!

بعد از هفت ماه با یک کلید تازه برکشته ام ....

تو به دل نکیر بابونه جان می کویند هفت عدد مقد سیست...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۸ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط بابونه ی شیراز نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۸ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط بابونه ی شیراز نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۸ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط بابونه ی شیراز نظرات () |


Design By : Night Skin